سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
عشق یعنی بوسیدن دستان مادرم




تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 92/8/17 | 6:17 عصر | نویسنده : h.b | نظر

http://opizo.com/DnKAa




تاریخ : چهارشنبه 93/7/23 | 11:33 عصر | نویسنده : h.b | نظر

عکس های جالب و عاشقانه جدید

 

راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی ؛
وقتی می داند درخت ؛
عشقِ برگِ تازه ای در سر دارد . . .




تاریخ : سه شنبه 92/9/12 | 9:17 عصر | نویسنده : h.b | نظر

تو که پیشم هستی
همه چیز تند تر میشود ...
ضربان قلبم تندتر می زند ...
عقربه های ساعت تندتر می دوند ...
از کسی شنیده ام
... درون ساعت که آب برود
از کار می افتد
یا دست کم عقربه هایش آرام تر حرکت میکنند!
امروز ساعتم را شسته ام !
و پهن کرده ام روی بند !
اینبار که بیایی

هرگز زمان رفتنت نمی رسد

 

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید




تاریخ : سه شنبه 92/9/12 | 9:13 عصر | نویسنده : h.b | نظر

 

 

 

من مادرم را دوست دارم...

 چون ما را با درد بدنیامی‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند
 
 چون شیرشیشه را قبل از اینکه توی حلق ما  بریزند ، پشت دستشان می‌ریزند   
 
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند
 
چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدایبلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند 
  
 چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد   
 
چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد که فلان کار را که باید فردا در مدرسه تحویل دهیم یادمان رفته، بعد از یک تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میکشد که همان نصف شبی تمامش کنیم

 چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند

 چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر  و ذکرش این است که مبادا فروشندگان
 بی انصاف سر طفل معصومش را  کلاه گذاشته باشند
  
 
چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه
بیاورد و میوه پوست بکند 

 
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان  را در هر مرخصی واکس می‌زند
 
چون وقتی شب عروسی ما داماد ازش خداحافظی میکند با چشمانی پر از اشک سفارشمان را میکند ما را به داماد میسپارد

 چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب  به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند
 که واقعا باور می‌کنیم شاخ غول شکانده‌ایم

 
چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقیق? بعد در حالیکه عینکش به چشمش است
میپرسد:این عینک منو ندیدین؟ 
 
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق کدام غذاییم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

 چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که وای بچم خسته شد بسکه مریض داری کرد

 
و چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش  رو برای هزارمین بار میشکنیم،چند روز بعد همه رو از دلش میریزه بیرون و خودش رو گول میزنه که :‌بخشش از بزرگانه 

 چون اگر صد سالم هم شود، اگرچه در ظاهر نشان ندهد ولی باطناً هنوز هم من را با همان لطافت بچگی میخواهد.

مادرم دوستت دارم برای همیشه تا ابد. 

 




تاریخ : جمعه 92/9/8 | 12:11 عصر | نویسنده : h.b | نظر

 

 

زندگی را تو بساز…

 


نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف..


زندگی یعنی جنگ تو بجنگ..


زندگی یعنی عشق..


تو بدان عشق بورز…

 




تاریخ : چهارشنبه 92/8/29 | 3:12 عصر | نویسنده : h.b | نظر

 

 

 

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مث بچگی هام  لالایی هاتو دوست دارم

سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم

چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

 

کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

 

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب ... اگه بد ، با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه

 

مـــــــــــــــادر ...

 

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم

 

مـــــــــــــــادر ...

 





تاریخ : شنبه 92/8/18 | 9:55 عصر | نویسنده : h.b | نظر

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس‌هایش را درآورد و خنده‌کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادرناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می‌کند، وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود!

 

 

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشقمادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی‌گذاشت بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت و پسر را سریع به بیمارستان رساندند.

دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن‌های مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.  پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم‌ها را نشان داد، سپس با غروربازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم‌ها را دوست دارم این‌ها خراش‌های عشق مادرم است.

 

 




تاریخ : جمعه 92/8/17 | 6:12 عصر | نویسنده : h.b | نظر

 

 

 

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریهمی‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.

 

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!

 




تاریخ : جمعه 92/8/17 | 6:8 عصر | نویسنده : h.b | نظر

گروه اینترنتی روزنه

 

 

 

از فقر مینویسم ،با دستهای خالی                              

                           سفره پراست امشب از شامی خیالی.

معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم                         

                           خواب غذا می دیدیم از خواب می پریدیم.

دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود                         

                            سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود

با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد                               

                          شاید که معجزه شد از اسمان ببارد

دیوارها شعار، مرگ بر فقر دادن                                   

                           صندوقهای خیریه در حد یک نمادن

محکوم به فقر بودیم ، محکوم به فرق و تبعیض               

                         دلخوش به وعدهایی ،از چیزهای ناچیز

از فقر مینویسم، با این که نیست حالی                    

                             این قصه ای حقیقیست ،از دارایی خیالی

 




تاریخ : پنج شنبه 92/8/16 | 4:59 عصر | نویسنده : h.b | نظر

  • کوه
  • فود تک
  • کارت شارژ همراه اول